مریم امیری خواه

مریم امیری خواه [ کد 15686 ]

16 ساعت پیش فعال بوده | 5 سال و 10 ماه در ترنسیس
این صفحه را به اشتراک بگذارید

مریم امیری خواه [ کد 15686 ]

16 ساعت پیش فعال بوده | 5 سال و 10 ماه در ترنسیس
امتیاز کارفرمایان
9.9 از 10
توسط کارفرمایان [ از 178 رأی ]
امتیاز ترنسیس
10 از 10
توسط تیم ارزیابی ترنسیس [ از 2 رأی ]

مترجم

ترجمه متون عمومی و تخصصی با بیانی شیوا، با پنج سال سابقه تولید محتوا برای سایتهای پزشکی و روانشناسی

سفارش اختصاصی(ابتدا وارد شوید)

مهارت‌های ترجمه متن

مهارت‌های ترجمه متن

  • عمومی
  • ادبیات و زبان شناسی
  • پزشکی
  • روانشناسی
  • مالی - حسابداری
  • گردشگری
  • مدیریت
  • صنایع غذایی
  • داستان و رمان
  • زیست شناسی و علوم آزمایشگاهی
  • مهندسی معماری
  • مهندسی کامپیوتر
  • کشاورزی
  • جامعه شناسی و علوم اجتماعی
  • فلسفه
  • سیاسی و روابط بین الملل
  • اقتصاد
  • رزومه و انگیزه نامه
  • تاریخ
  • مجموعه ریاضیات و آمار
  • هنر
  • مهندسی پزشکی

مهارت‌های ترجمه کتاب

مهارت‌های ترجمه کتاب

  • عمومی
  • صنایع غذایی
  • مدیریت

مهارت‌های پارافریز (بازنویسی، کاهش سرقت ادبی)

مهارت‌های پارافریز (بازنویسی، کاهش سرقت ادبی)

  • عمومی

نمونه‌کار های انجام شده

  • مدیریت
    انگلیسی به فارسی
    متن اصلی:

    5 Inadvertently persuading people to like something It’s very common for qualitative research to ask what people like about a particular product. Any research appraisal of a product being developed is likely to ask a consumer, or group of consumers, their opinion of the product. Either overtly or because it is an automatic basis for conscious evaluation of something new, people talk about what they like and dislike in what they are being shown. While this may seem inherently balanced, since both the positive and negative are being sought, there is a risk that in searching for the positive and postulating it, respondents unconsciously alter their position favorably. You might think that beliefs are inherently stable. People will go a long way for what they believe in; some people will even wrap themselves in explosives and die for their beliefs. Certainly, market research has been interested in beliefs for years and considers them the foundation that underpins attitudes. Questionnaires frequently include attitude statements with which respondents can agree or disagree; this provides a way of getting responses that go beyond the monosyllabic limitations of quantitative surveys, without incurring the cost of using open-ended questions that will later require categorizing into meaningful groups and proportions. Such questions are “wonderful” for researchers, because the necessarily loaded nature of the attitude statements ensures data on something respondents would probably not express in a structured survey. However, social psychologists have shown that asking someone to talk about something can change their opinion about the subject matter. Janis and King found that rather than their being fixed, beliefs can be created through behavior. Participants who made a speech playing the role of someone who believed in a particular issue were found to have become believers in the issue itself afterwards.32 In other words, the act of making the speech formed the “belief,” rather than a prior belief being constant throughout the forced experience. So when researchers ask “What do you think the company is saying about its product in this ad?”, they don’t realize that the process of respondents conceptualizing the message of the communication may predispose them to accept it. More recent research by Shen and Wyer found that simply asking people to choose whether they would buy or reject each of a number of products encouraged respondents to search for favorable attributes before unfavorable ones, and resulted in them regarding the next product they saw more favorably than they otherwise would have done; the question itself primed people to think more positively.33 Ultimately, the process of asking someone to evaluate something can change how they actually feel about it, or how they feel about another thing that you talk to them about subsequently.

    متن ترجمه شده:

    5ـ ترغیب سهوی مردم به دوست داشتن چیزی یکی از سؤالات پرتکراری که معمولاً در پژوهش‌های کیفی از مردم پرسیده می‌شود، نام بردن ویژگی‌های محبوب یک محصول از نظر آنان است. احتمالاً در تمامی ارزشیابی‌های پژوهشی دردست‌اقدام نیز از مصرف‌کننده یا گروهی از مصرف‌کنندگان خواسته می‌شود که نظر خود را دربارۀ یک محصول شرح بدهند. وقتی چیزی را به مردم نشان می‌دهید، آنان معمولاً به صراحت دربارۀ ویژگی‌های موردپسند یا ناپسندی که در آن چیز می‌بینند، حرف می‌زنند. دلیل داد سخن دادن دربارۀ ویژگی‌های خوشایند و ناخوشایند یک چیز می‌تواند این باشد که اشاره به چنین ویژگی‌هایی بنیان غیرارادی ارزیابی خودآگاه انسان از چیزی جدید به شمار می‌آید. اگرچه چنین کنکاش‌هایی به دلیل پرس‌وجو دربارۀ نقاط قوت و ضعف، ذاتاً متعادل به نظر می‌رسد، این خطر وجود دارد که پاسخ‌دهندگان در جستجوی نقاط قوت و مسلم فرض کردنشان، ناخودآگاه موضع خود را با حسن نیت تعدیل کنند. شاید فکر کنید که باورها ذاتاً پایدار هستند و انسان‌ها به سختی و با تحمل مشقات فراوان به باورهای خود می‌رسند؛ حتی برخی برای حفظ باورهای‌شان مواد منفجره به خود می‌بندند و در راه این باورها جان می‌دهند. شکی نیست که سال‌های متمادی است در پژوهش‌های بازاریابی توجه فراوانی به باورها می‌شود و باورها به منزلۀ بنیان تحکیم‌کنندۀ نگرش‌ها در نظر گرفته می‌شوند. در پرسش‌نامه‌ها به وفور گزاره‌هایی دربارۀ نگرش‌ها گنجانده می‌شود که پاسخ‌دهندگان می‌توانند با آن‌ها موافق یا مخالف باشند. به این ترتیب می‌توان پاسخ‌هایی را به دست آورد که فراتر از محدودیت‌های تک‌هجایی پیمایش‌های کمّی می‌روند. مزیت این گزاره‌ها آن است که پژوهشگر مجبور به پرسیدن سؤالات بازی نمی‌شود که در مراحل بعدی زحمت طبقه‌بندی پاسخ‌ها در نسبت‌ها و گروه‌های معنادار را به او تحمیل کند. چنین پرسش‌هایی برای پژوهشگران "عالی" هستند، چرا که ماهیت کاملاً معنادار گزاره‌های نگرشی کسب داده دربارۀ موضوعی را تضمین می‌کند که بعید است پاسخ‌دهندگان آن را در یک پیمایش ساختاریافته بیان کنند. با این حال روان‌شناسان اجتماعی ثابت کرده‌اند که وقتی از فردی می‌خواهید دربارۀ چیزی حرف بزند، این درخواست می‌تواند نظر او را دربارۀ موضوع موردبحث تغییر بدهد. جنیس و کینگ دریافتند باورها ثابت نیستند، بلکه می‌توانند از طریق رفتار شکل بگیرند. آن دسته از شرکت‌کنندگانی که در یک سخنرانی نقش فردی را بازی کردند که به یک موضوع خاص معتقد است، خود پس از این نقش‌آفرینی به آن موضوع ایمان آوردند. به عبارت دیگر، کنش سخنرانی موجب شکل‌گیری "باور" شد و این‌گونه نبود که باوری از پیش موجود در تمام طول تجربۀ اجباری تغییرناپذیر بماند. بنابراین وقتی پژوهشگران می‌پرسند "به نظر شما شرکت در این تبلیغ چه حرفی دربارۀ محصولش می‌زند؟"، به این موضوع توجه نمی‌کنند که فرآیند مفهوم‌سازی کردن پیام ارتباطی توسط پاسخ‌دهندگان ممکن است زمینه‌ای را فراهم کند که موجب شود آنان آن پیام را بپذیرند. در پژوهش جدیدتری که توسط شن و وایر انجام شد، مشخص شد که وقتی صرفاً از مردم درخواست می‌شود تمایل خود را برای خرید یا عدم‌خرید چند محصول اعلام کنند، این درخواست پاسخ‌دهندگان را ترغیب می‌کند که پیش از ویژگی‌های نامطلوب به دنبال ویژگی‌های مطلوب بگردند. در نتیجه محصول بعدی که به آنان عرضه می‌شود، به نظرشان مطلوب‌تر از حالت عادی می‌شود. چنین درخواستی به‌خودی‌خود موجب می‌شود که مردم نظر مثبت‌تری پیدا کنند. در غایت امر فرآیند درخواست ارزیابی چیزی از یک فرد می‌تواند حس واقعی او را نسبت به آن چیز یا چیز دیگری که پس از آن درباره‌اش با آنان گفتگو می‌کنید، دگرگون کند.

  • عمومی
    انگلیسی به فارسی
    متن اصلی:

    Quitting is an act of love. It’s also an escape hatch, a long shot, a shortcut, a leap of imagination, a fist raised in resistance, a saving grace, and a potential disaster—because it may backfire in spectacular ways, sabotaging careers and blowing up relationships. It can ruin your life. And it can save it, too. All in all, though, it’s a gesture of generosity toward yourself and your future, a roundabout way of saying, “Not this. Not now. But later... something else.” You might not see quitting in such a positive light. I get it: For a long time, I didn’t see it that way, either. In fact, that’s not even close to how I viewed the prospect of giving up as I sat cross-legged on the grimy linoleum floor of a studio apartment in Morgantown, West Virginia, one memorable night, weeping with abandon, tormented by the need to make a drastic change but fearing the judgment that would ensue, wondering how I could possibly endure the next ten minutes—much less the rest of my life. Later, I would play this low point for laughs. Years after the fact, I’d make a joke out of it: “Just imagine,” I’d say, “me at nineteen, huddled on the floor, crying my eyes out and using a bath towel to blow my nose—because a Kleenex just wasn’t up to the job. Drama queen alert!” When I entertained friends with the story of my initial foray into graduate school, which had necessitated leaving home and living on my own for the very first time, I’d whip out fancy words like “disconsolate” and “bereft” and melodramatic phrases like “fathomless despair.” I’d roll my eyes and snicker at the picture of silly old me. But at the time it was happening, I didn’t snicker. Because it wasn’t amusing. Making fun of the memory was a way of walling off the raw misery of that moment: I really did sit on a dirty floor and sob into a giant towel, overwhelmed by a hopelessness so sweeping and intense that I could barely breathe. Classes had just gotten underway at West Virginia University, where I was employed as a graduate teaching assistant while pursuing a doctoral degree in English literature. Things were not, as you may have inferred by now, going well. I was lonely and desperately homesick. I hated my classes—both the ones I was taking and the ones I was teaching. I hated the university. I hated my apartment. I hated Morgantown. In short, I hated everything—especially myself. Because I believed I ought to be able to handle this. In theory, grad school had seemed like a perfect fit, even though I was younger (and as soon became clear, appallingly less mature) than a typical grad student. But here in the real world, it was a different story. I couldn’t stop the torrent of negative emotions.

    متن ترجمه شده:

    رها کردن کاری عاشقانه است. رها کردن راه فرار، تلاشی مذبوحانه و در عین حال امیدوارانه، میان‌بر، جهش تخیل، مشتی گره‌کرده و بالابرده به نشانۀ مقاومت، موهبتی نجات‌بخش و فاجعه‌ای بالقوه است. رها کردن فاجعه‌ای احتمالی است، چرا که ممکن است به روش‌هایی خارق‌العاده نتیجۀ برعکس بدهد، زندگی شغلی‌تان را به ویرانی بکشاند و روابطتان را نابود کند. رها کردن می‌تواند زندگی‌تان را از بین ببرد. البته می‌تواند نجات‌بخش زندگی‌تان نیز باشد. اگرچه رها کردن در کل حرکتی سخاوتمندانه نسبت به خود و آینده‌تان است. رها کردن روشی غیرمستقیم برای گفتن این حرف‌هاست: «این نه. الان نه. اما بعداً ... یک چیز دیگر.» شاید دید چندان مثبتی نسبت به رها کردن نداشته باشید. درکتان می‌کنم: خودم هم برای مدتی طولانی چنین تصوری نداشتم. راستش آن روز که چهارزانو روی کفپوش لینولئوم کثیف آپارتمانی کوچک در مورگان‌تاون ویرجینیای غربی نشسته بودم، تصورم از چشم‌انداز دست کشیدن، از زمین تا آسمان با نظر امروزم دربارۀ رها کردن تفاوت داشت. آن شب یک شب به‌یادماندنی بود، در حالی که داشتم از فکر طرد شدن زار می‌زدم، خودم را با این فکر عذاب می‌دادم که باید تغییری اساسی را ایجاد کنم، اما از قضاوت در پی این تغییر می‌ترسیدم. شگفت‌زده از خودم می‌پرسیدم که چطور می‌توانم ده دقیقۀ دیگر دوام بیاورم ـ ده دقیقه‌ای که حتماً بسیار کوتاه‌تر از بقیۀ زندگی‌ام بود. بعداً با به یاد آوردن آن روزهای سرد و سیاه لبخند زدم. سال‌ها بعد آن روزهای سخت اسباب شوخی و خنده‌ام بود: «فکرش رو بکن، من نوزده ساله روی زمین چمباتمه زده بودم، زار زار گریه می‌کردم و چون دستمال کاغذی برای حجم فراوان اشک و آب بینی‌ام کافی نبود، دماغم رو با حولۀ حمام می‌گرفتم. یک پا ملکۀ نمایش بودم!» وقتی دوستانم را با تعریف داستان هجوم اولیه‌ام به دانشکده سرگرم می‌کردم، هجومی که مستلزم آن بود که خانه‌مان را برای اولین بار ترک کنم و تنها زندگی کنم، واژگان مطنطنی مانند «پریشان» و «غریب» و عبارت‌های پراحساسی همچون «ناامیدی بی‌انتها» را از داستانم حذف می‌کردم. پشت چشم نازک می‌کردم و به تصویری می‌خندیدم که از خود احمق قدیمی‌ام ساخته بودم. اما آن روزها به این ماجراهای ناخوشایند نمی‌خندیدم. چون اصلاً سرگرم‌کننده نبود. شوخی کردن با این خاطره راهی برای جدا کردن بدبختی عریان و گزنده از آن لحظه بود: واقعاً روی زمین کثیف نشستم و توی یک حولۀ بزرگ هق‌هق کردم. فکر ناامیدی و درماندگی عظیم و تمام‌عیار چنان از پا درم آورده بود که به سختی می‌توانستم نفس بکشم. کلاس‌های دانشگاه ویرجینیای غربی تازه شروع شده بود، دانشگاه من را استخدام کرده بود تا ضمن ادامۀ تحصیل در مقطع دکترا در رشتۀ ادبیات انگلیسی به عنوان دستیار آموزشی نیز کار کنم. همان‌طور که حدسش را می‌زنید، اوضاع خوب پیش نمی‌رفت. تنها بودم و دلم به شدت برای خانه تنگ شده بود. از کلاس‌های‌ام، هم کلاس‌هایی که در آن‌ها دانشجو بودم هم کلاس‌هایی که در آن‌ها دستیار آموزشی بودم، متنفر بودم. از دانشگاه بیزار بودم. از آپارتمانم بدم می‌آمد. حالم از مورگان‌تاون به‌هم می‌خورد. جان کلام آن‌که از همه چیز، به‌خصوص خودم متنفر بودم. از همه چیز بیزار بودم، چون باور داشتم که باید توان مدیریت این وضعیت را داشته باشم. دانشگاه روی کاغذ به نظر ایده‌آل می‌رسید، هر چند جوان‌تر و آن‌طور که به زودی مشخص شد، بسیار نابالغ‌تر از عموم دانشجویان تحصیلات تکمیلی بودم. اما این‌جا در جهان واقعی با داستان متفاوتی روبه‌رو بودم. نمی‌توانستم توفان هیجان‌های منفی را متوقف کنم.

رضایت کلی کارفرمایان

کاملا راضی 93%
راضی 6%
متوسط 1%
ناراضی 0%

رضایت کلی تیم ارزیابی ترنسیس

کاملا راضی 100%
راضی 0%
متوسط 0%
ناراضی 0%
  • کیفیت ترجمه
    9.7 از 10
    تحویل به موقع
    9.9 از 10
    رعایت اصول نگارشی
    9.8 از 10
    pouya zehfroush 1403/03/03
    عنوان سفارش:راهکارهایی برای پیشگیری از آرتروز زانو
    ترجمه متن | انگلیسی به فارسی | پزشکی | سه ستاره

    دقیق و ارزشمند، سپاس از شما.

    کاملا راضی
    کیفیت ترجمه
    10 از 10
    تحویل به موقع
    10 از 10
    رعایت اصول نگارشی
    10 از 10
    pouya zehfroush 1403/03/01
    عنوان سفارش:دنوزوماب و بروز دیابت نوع 2 در بزرگسالان مبتلا به پوکی استخوان
    ترجمه متن | انگلیسی به فارسی | پزشکی | سه ستاره

    سپاس فراوان از دقت و سرعت عمل شما. به امید همکاری های بیشتر

    کاملا راضی
    کیفیت ترجمه
    10 از 10
    تحویل به موقع
    10 از 10
    رعایت اصول نگارشی
    10 از 10